دوشنبه ١٣/١٢/٨٦



این نوشته، به زهرا، برای روح و اندیشه‌ی قابل ستایش‌اش
.
.
.
انرژی هسته‌ای، کیلو چند؟!
یا
وقتی همه‌ی سیاست‌های مسکن ابلهانه تعریف می‌شوند!
یا
این‌جا یک فاجعه در‌حال رخ‌دادن است!

اول
این‌جا قرار بوده و هست که دست‌نوشته‌هایی از شهر نوشته شود. اما گاهی این شهر، این موجود زنده که گوشت و‌پوست و‌استخوان دارد، آن‌چنان با زندگی ما انسان‌ها (آره؟!) در‌هم تنیده و آمیخته شده که نمی‌توان از آن چیزی نوشت و گوشه‌ای از “زندگی” در آن نباشد…


روستای سرآسیاب، حاشیه شهر شاندیز، تابستان 1386

دوم
به صرفِ رشته‌ای که می‌خوانم و کاری که به آن مشغول‌ام، از ترم یک با انواع مختلفی از علوم درگیر بوده‌ام. شهرسازی علمِ میان رشته‌ای‌ست و باید برای یادگیری آن، اصول و قواعد پایه آن را آموخت. اقتصاد، اقتصاد‌شهری، جامعه‌شناسی، جامعه‌شناسی شهری، جغرافیا، جغرافیای‌شهری، بوم‌شناسی، درک‌و‌بیان محیط شهری، الگوهای رفتاری و… از جمله علومی هستند که در ترم‌های آغازین این رشته تدریس می‌شوند و خب قطعا برای گذراندن دروس باید برای هر کدام پروژه‌ای و کنفرانسی و ارائه‌ای باشد. کاری به علاقه شخصی خودم و دوستانِ نزدیک‌ام (همگروهی‌های ثابتم در کلاس و همکاران فعلی‌ام) به وارد شدن به این قسم مسائل (الگوهای رفتاری و مسائل جامعه‌شناختی) ندارم… که تنها پروژه “حاشیه‌نشینی” که ترم دوم در درس اقتصاد شهری با یک فیلم مستند همراه شده بود(*) به همین علاقه و اهمیت این موضوع برای‌مان بر می‌گشت.

سوم
در سه ترم متوالی به خاطر همان دغدغه‌های شخصی، روی حاشیه‌نشینی کار کردیم. موضوعی که شاید –اگر وقتی باشد- گزارشی حتی از آن تهیه می‌کنم و برای چند جا بفرستم…
موضوعی که به خاطر حساسیت‌های سیاسی و اجتماعی نباید زیاد آن را باز کرد.

چهارم
به تازگی که خب، پس از چند سال کارهای ساده و پیش پا افتاده برای شرکت‌های مشاوره، توانسته‌ایم با همان چند دوست همیشگی شرکتی دست‌و‌پا کنیم و پروژه‌‌هایی بگیریم… دوباره پروژه‌‌ای در حاشیه شهر مشهد و انگار دوباره انبوهی سئوال بی‌‌جوابِ روزهای ابتدای دانشگاه، دوباره پیرمرد‌‌ها و پیرزن‌‌های خمیده، دوباره کودکانی که تفریح شان…

پنجم
خواستم کمی درباره حاشیه نشینی، عوامل آن و اوضاع کنونی حاشیه نشینی در ایران بنویسم. شاید بدِ ماجرا این باشد که اتفاقات این روزهایِ زندگیم با تصمیم جدی‌‌ام برای آغاز این وبلاگ همراه شده است. روزهایی که تقریبا در همه آنها، می‌‌بینم اشک را، می‌بینم فقر را… می‌‌بینم عدالت را… می‌‌بینم…

ششم
توی تعریف شورای عالی معماری‌‌و‌‌شهرسازی ایران نوشته، حاشیه شهر را بافت‌‌هایی که بیشتر در حاشیه شهرها و کلانشهرهای کشور قرار دارند و خارج از برنامه رسمی توسعه شکل گرفته‌‌اند شامل می‌شوند. ساکنان این بافت‌‌ها را گروه‌‌های کم‌‌درآمد و مهاجران روستایی تشکیل می‌‌دهند. این بافت‌‌های خودرو که با سرعت ساخته شده‌‌اند، فاقد ایمنی، استحکام، امنیت اجتماعی، خدمات و زیرساخت‌‌های شهری هستند. (این فاقد ایمنی، استحکام و… را داشته باشید تا آخر!)

هفتم
بلایای طبیعی (همچون سیل‌‌و‌‌خشکسالی) حوادث اجتماعی و سیاسی (مثل درگیری‌‌های منطقه‌‌ای و جنگ)، ساختار اقتصادی (همچون افزایش فقر شهری و ناکارآمدی بازار رسمی مسکن) و نارسایی نظام برنامه ریزی و مدیریت شهری (مثل عدم تامین فضای اسکان کم‌‌درآمدها و به حاشیه رانده‌‌شدن آنها) از جمله مهم‌‌ترین علت‌‌های گسترش و پیدایش اسکان غیر‌‌رسمی در کشور‌‌ها (به خصوص کشور‌‌ما) محسوب می‌‌شوند.

هشتم
سکونتگاههای غیررسمی خود را در شکل‌‌های مختلفی نشان می‌‌دهند. در واقع با توجه به جمعیت مخاطب ساکن، اوضاع درآمدی و فرهنگی، شدت و میزان مهاجرت این شکل تغییر می‌‌کند. شناخته‌‌شده‌‌ترین این اَشکال:

- زاغه (Slum)،
آن قسمت از شهر که در گذشته وضعیت مطلوب و سامان‌‌یافته‌‌ای داشته ولی به‌‌تدریج شرایط آن نامناسب گشته و ساکنان آن به نقاط مرغوب‌‌تر و جدیدتری رفته و در آنجا ساکن هستند.

- سکونتگاههای آلونکی (Shanty towns)،

- سکونتگاههای تصرف عدوانی (Squatters)،
بدین معنی که فرد یا افرادی زمینی را بدون آنکه صاحب یا مالک آن باشند و یا اجاره‌‌ای پرداخت کنند، تصرف کرده و اقدام به ساخت بنا می‌‌کنند. مفهوم واژه بیشتر بار مالکیتی دارد. بدین معنی که ساکنین آنها مالک مکانی که در آن زندگی می‌‌کنند نیستند.


منطقه نُه‌دره، مشهد، خرداد 84

- توسعه بی‌‌برنامه (Unplanned development)،

- سکونتگاههای غیررسمی (Informal Settlements)
بیشتر به سکونتگاههایی بر می‌‌گردد که خارج از مناطق برنامه‌‌ریزی رسمی شهر ( در مورد ایران، خارج از محدوده طرح جامع یا طرح هادی و در واقع خارج از محدوده خدماتی شهرداری) شکل گرفته‌‌اند. علل پیدایش این سکونتگاهها به ناکارآمدی نظام برنامه‌‌ریزی شهری و انعطاف‌‌پذیری بخش غیررسمی در جوابگویی به نیاز کم‌‌درآمدها در تامین مسکن باز می‌‌گردد.

نهم
یکی از نکات مهم که نباید از آن چشم‌‌پوشی کرد، تبدیل شدن حاشیه‌‌های شهر به مناطقی خودمختار یا “گتو” مانند است که هیچ ارگان یا سازمانی بر آنها نظارت ندارد و ناخودآگاه تبدیل شدن آن منطقه به محلی برای سکونت و زندگیِ بدون هیچ خطری برای کسانی که از راه‌‌های خلاف، کسب درآمد می‌‌کنند. در واقع این‌‌گونه باید گفت که بخشی از زندگی حاشیه نشینی مربوط به درآمد پایین، کمبود مسکن، فقر و از این دست موارد نیست بلکه فقط و فقط به دلیل تبدیل شدن به مکانِ امنی برای خرده‌‌فروشی مواد‌‌مخدر به صورت بسیار راحت، تزریق بدون هیچ مشکلی –حتی در معابر و کوچه‌‌ها-، خرید وفروش اجناس دزدی، فساد و فحشا و بالتبع آن بالا رفتن غیرقابل چشم‌‌پوشی آمار بیماری‌‌های قابل انتقال و… است که آن‌‌جا را برای زندگی ترجیح می‌‌دهند. (البته که من توی این متن به اون دسته کاری ندارم، چرا که این نوع انتخاب سکونت، مربوط به بعد از شکل‌‌گیری بافت می‌‌شود. در حالی که می‌‌توان با جلوگیری از شکل‌‌گیری، متعاقبا از آن هم جلوگیری کرد.)


منطقه دَرَوِی- مشهد- زمستان 86

شاید همه‌ی این موارد ذکر شده را بتوان در نمودار زیر خلاصه کرد؛

دهم
مسئله حاشیه‌‌نشینی در ایران و بالاخص در مشهد، با سرعت بسیار شگفتی‌‌آوری در حال افزایش است. در سال 83، مشهد با 700 هزار نفر حاشیه‌‌نشین بالاترین رتبه را در میان شهرهای ایران داشته است. این مسئله تا آنجا پیش می‌‌رود که استاندار وقت در نامه‌‌ای محرمانه (که بعدها علنی گشت) به رئیس جمهور وقت اوضاع نابسامان و خطرات اجتماعی احتمالی را بازگو کرده بود.
700 هزار نفر! حواستان هست؟!

یازدهم
در زمینه مقابله با این سکونتگاهها گفتنی‌‌ها زیاد است. انواع مختلف مداخله در بافت مانند ساده‌‌ترین، راحت‌‌ترین و دمِ‌‌دستی‌‌ترین نوع مداخله که در “ایران عزیز” بسیار متداول است، تخریب است. اما سایر روش‌های مداخله مانند بهسازی، نوسازی، بازسازی و یا احیا و… هستند که باید در جایگاه خودش به آن پرداخت.

مسئله‌‌ای که تا به امروز اثبات شده و نتایج ضعیف آن معلوم گشته طرح‌‌ها و راهکارهای اندیشیده شده برای این موضوع بوده است.
براساس مطالعات سازمان ملل، حاشیه‌‌نشینی چالش اصلی هزاره سوم خواهد بود. در سال 2001 از 920 میلیون نفر جمعیت حاشیه‌‌نشین شهری جهان، 45 میلیون آن یعنی تنها 6درصد در کشورهای توسعه یافته قرار دارند و 860 میلیون نفر دیگر یعنی 43 درصد جمعیت شهری در آلونک‌‌های کشورهای در حال توسعه زندگی می‌‌کنند. همین درصد برای کشورهای غرب آسیا که شامل ایران نیز می‌‌شود 35 درصد جمعیت شهری ذکر شده است.

دوازدهم
از مهم‌‌ترین نکات در مورد حاشیه‌‌نشینی –که باعث ایجاد حساسیت‌‌های سیاسی و اجتماعی می‌‌شود- همین عدم ارائه امکانات است. در ایران تا به حال کمتر پیش آمده است که به راهکارهای بازسازی، نوسازی یا حتی توانمندسازی بافت دست زده بشود. معمول‌‌ترین روش، همین روشِ پیش روست. همه چیز به حال خود رها می‌‌شود. جواب فقط یک جمله است: “می‌‌خواست خونه نسازند! اونجا که تو محدوده نیست!” در ادامه اعتراضات رفته رفته زیاد و زیادتر می‌‌شود. مردم منطقه دست به تحرکاتی می‌‌زنند. خیایان را می‌‌بندند. اگه حتی پیش بروند، مغازه‌‌ای، بانکی چیزی هم آتش می‌‌زنند.آنها “فقط” می‌‌خواهند دیده شوند. محروم بودن از “حداقل” ها…و درنهایت، یگان ویژه به همراهیِ نیروی انتظامی، کمیسیون ماده 100 و شهرداری. با خاک یکسان. و آنها پس از چندی… جایی دیگر…

سیزدهم
برق دزدی شنیدین؟!

بلوار طبرسی سوم، مشهد، زمستان 86

آب دزدی چی؟!
دیدین از خط لوله آب که از وسط کوچه تون رد می‌‌شه، چیزی حدود 1000 خانوار، زمین رو بکنن و با کشیدن لوله، آب رو تامین کنن؟! وقتی هم که می‌‌پرسی با خنده بگن: از آب امام** استفاده می‌‌کنیم!

قطعا گاز دزدی ندیدین! تا حالا دیدین از یک عَلَمی گاز، سه تا لوله بیاد بیرون؟!

تا حالا دیدین از عَلَمیِ اون طرف کوچه، یه شلنگ، آره یه شلنگ بکشن تا این طرف کوچه!؟ احوالِ شما “آقای ایمنی”؟!

بلوار طبرسی سوم، مشهد، زمستان 86

چهاردهم
اگر بخواهیم کمی خودمانی‌تر حرف بزنیم، مردم در آرزوی زندگی بهتر و رفاه بیشتر به شهر روی می‌آرند، دولت به دلیل نبود آن منطقه در محدوده خدماتی، امکانات ارائه نمی‌دهد. به همین سادگی!
به همین سادگی‌ همه‌چیز حل می‌شود. بچه‌ای که به دنیا می‌آید. پدرش را هر روزه گوشه‌ای از معبر، کالِ کنار خانه‌اش، یا توی یکی از آلونک‌ها در حال تزریق می‌بیند.


بچه‌ای که بزرگ می‌شود. تفریح‌اش قَمه و خرده‌دزدی و گاه عربده‌کشی و تجاوز می‌شود. و سپس دولت با افتخار یگان ویژه را می‌ریزد و همه‌جا را “پاک‌سازی” می‌کند. و این آغاز انباشته شدنِ بغض‌های نسلِ بعدیِ همان‌جاست…همان کوچه، همان معبر…همان آلونک….
.
آره! این‌جا یک فاجعه در حال رخ‌دادن است و ما هر روزه بی‌تفاوت به اطراف‌مان، به همین بغلِ گوش‌مان، می‌آییم، می‌رویم.
.
حال فرض کنید در یکی از همین مناطق، در سالی از سال‌ها، اتفاقی مانند زمستان امسال بیفتد. فقط چند لحظه، قبل از خواندن ادامه این متن، زمستان امسال را به یاد بیاورید. سرمای منهای 23 درجه‌ای مشهد را.

پیرزنی / پیرمردی –مانند همه مردم این قسم مناطق- به دلیل عدم وجود شیب، نبود شبکه فاضلاب، نبود جوی و… برف‌ها را با ظرف به کوچه آورده و خالی می‌کنند.
منطقه‌ی دَرَوِی، مشهد، زمستان 86


نه! فراموش نکن! او اگه این کار را نکند، به محض آب شدن برف‌ها، تمامی خانه‌اش را آب برمی‌دارد. می‌دانی! برای او دیگر درون یا بیرون خانه معنای خاصی ندارد. وجود گاز، تقریبا برای او چیزی مانند رویا بود…

حال فرض کن همان برف آب… نه! واستا این‌جوری بهت بگم… خورشیدِ زیبا، پس از مدت‌ها، از پشتِ آن ابرهای تکه‌تکه بیرون آمده و دنیا را، زندگی را دوباره سلامی خواهد داد…


باور کن که آن‌ها به همان برف خرسندتر بودند…


بدون شرح!

پانزدهم
یکی دیگر از نکات مهم، نوع مساکن در این دست مناطق است… به دلیل عدم وجود پروانه ساختمانی و جلوگیری پلیس ساختمان از ساخت‌وساز، اکثر خانه‌ها در طی مدت بسیار بسیار کوتاهی –گاهاً حتی یک شبه- ساخته می‌شوند. خب! واضح است که با توجه به سرعت گسترش شهرنشینی و به همان نسبت حاشیه‌نشینی، سرعت و میزان این مسئله، شکل خاصی از بافت را می‌سازد.


آره! اسمِ این چیزی که می‌بینین، خونه است.
روستای سیاسک، گسترش بی‌رویه مشهد، پاییز 86


جریان داشتن زندگی برای بچه‌ها… یعنی تعطیل نبودن خاک‌بازیِ‌شان…

به نوع مساکن، نحوه توزیع برق و وضعیت معابر که توجه دارید!


نه! این عکس از یک ساختمان ثبت شده میراث فرهنگی نیست… در آن‌جا، بعضی “انسان‌”ها برای “زندگی” تلاش می‌کنند…
حاشیه‌ی شهر گردشگری شاندیز، تابستان 86


تبدیل شدن منطقه روستایی به بافت شهری، در نتیجه رشد شهر… بی‌برنامه، بی‌ضابطه…
حالم از هرچی مانورِ زلزله است به‌هم می‌خوره…
حاشیه‌ی شهر گردشگری شاندیز، تابستان 86

شانزدهم
اصلا تصور ذهنی‌تان چه‌طور است؟! می‌توانید چیزی که می‌گویم را در ذهن‌تان بیاورید؟!
فرض کنید خانه شما –حال با یا بدون ویژگی‌هایی که گفتم- به کوچه‌ای باز شود، که انتهای آن کوچه به یکی از کال‌های جمع‌آوری آب‌های سطحی شهر باز شود! یعنی فاضلاب شهریِ بخشی از یک شهر –دومین کلان‌شهر مذهبی جهان را عرض می‌کنم البته- از جلوی کوچه شما رد شود!

کالِ دَرَوِی، مشهد، پاییز 83 (البته این کال هنوز به همین شکل مانده است!)


تو می‌دانی هر روزه برای رفت‌وآمد، از کالِ انتقال فاضلاب شهر رد شدن یعنی چه؟!


تو می‌دانی تفریح‌ بچه‌هایشان را؟!


هِی! حالم از همه‌ی روشنفکرنشینان رخت‌خوابی این بلاگستان به‌هم می‌خورد! سالک را زیرِ چشم راست‌ش می‌بینی؟!

هفدهم
همه‌ی این‌ها را بریز دور… اگر کمی، فقط کمی دورتر ار محل زندگی‌ات… چیزی حدود 20 متری (!) خانه‌تان کارخانه‌ها و کارگاه‌های ریز و درشت باشد، چه؟! کارخانه جعبه‌‌سازی؟! کارخانه چوب‌بری؟! کارگاه تولید بلوکه سیمانی؟!… ببین! سریع نخون! فرار نکن! تو هر روز با چند کارخانه در اطراف‌ات “زندگی” کنی!
.
من جایی را می‌شناسم، که در نزدیکیِ خانه‌های‌ِشان، کارخانه پودر استخوان وجود دارد…
غباری از دود و گرده‌های معلق را هر روز، هر ساعت، هر لحظه… تنفس می‌کنند، می بلعند، “زندگی” می‌کنند…

روستای قُرقی، گسترش بی‌رویه شهر مشهد، پاییز 86 (در گذشته که شهر بسیار کوچکتر بوده است، این منطقه خارج از شهر محسوب می‌شده و کاربری غالب، صنعتی-کارگاهی بوده است. با گسترش بی‌قاعده شهر، اکنون آن کارخانجات در میان خانه‌های مردم جا گرفته است.)

هجدهم
همه‌ی اینایی که گفتم، شاید خانه‌‌ای برای سکونت، هرچند بدون امکانات، هرچند بدون ایمنی، هرچند 34 متری در دو طبقه، هرچند… اما، همان را دارند.
این پست می‌‌توانست ادامه داشته باشد… می‌‌توانستم بروم سراغ آلونک‌‌نشینی، چَپَر نشینی… شاید همین‌‌قدر کافی باشد… شاید حتی از همین‌‌ها هم خوشتان نیامده باشد…
آلونک می‌دانی یعنی چه؟! یعنی…

منطقه نُه‌دره، مشهد، خرداد 84


این چیزی که مشاهده می‌کنید، پنجره است!

کَپَر یا همان چَپَر را در شعرها شنیده‌‌اید! به خصوص اگر “سهراب” خوان بوده باشید. اما اینجا کَپَر معنیِ دیگری می‌‌دهد. کَپَرنشین یعنی کسی که نه جایی برای زندگی دارد، نه پولی برای تهیه آن، نه یک میلون تومانِ خانه‌‌های 99ساله(!)، نه حساب بانکی برای وام 18 میلیونی مسکن را و نه هیچ‌‌چیز دیگر…
فقط برای داشتن زندگی بهتر به شهر آمده و حال…
جایی از زمین خدا را –که یقینا یا ملک شهرداری است یا مسکن و شهرسازی یا منابع طبیعی یا جهاد کشاورزی و یا…- را پیدا کرده، وسایلش را همان‌‌طور می چیند، وسط همان بیابان و “سعی می کند”، فقط سعی می کند با همان گاو و گوسفند و زن و بچه های قد و نیم‌‌قدش میان آن وسایل کاری شبیه “زندگی” انجام دهد…
کمی فکر کنین! دیواری نیست! آنها وسایل را می‌چینند و “زندگی” می‌کنند.


شهرک امام‌هادی، در فاصله‌ی کمتر از 30 دقیقه‌‌ای از مرکز کلانشهرِ مشهد…

.
.
.
.
.
نوع دیگری از کَپَرنشینی را، خودم، در فاصله کمتر از 15 دقیقه‌ای مرکز شهر تفریحی، ییلاقی، گردشگری طرقبه –که یقیناً خیلی‌های‌تان حداقل یک‌بار آن‌جا را دیده‌اید- دیدم، که “هیچ‌گاه” از خاطرم نمی‌رود… زمینِ کنده‌شده‌ای، گودال مانند، که پسرکی 8-9 ساله به همراه پدر و مادرش در آن زندگی می‌کردند…

.

بگذارید بغض‌ام را برای خودم نگه دارم.

.
.
.
.
.

——————–
* این فیلم را که از همان منطقه “نُه‌دره” که از نمونه‌های تصرف عدوانی بود، تهیه شده بود استاد درس مربوطه خیلی محترمانه دزدید، در شورای شهر به اسمِ خودش پخش نمود و دو هفته بعد، تمامی آن منطقه از شهر مشهد توسط یگان‌‌ویژه با خاک یکسان شد. عذابِ وجدانِ “چیزی نیست حاج خانوم، یه پروژه دانشجوییه!” که در جوابِ پیرزنِ خمیده‌‌ای گفتم “هیچ‌‌وقت” تمامی ندارد.

** این لغت به‌‌طور‌‌کلی در بافت‌‌های نابسامان شهری، لغت متداول و معمول در مورد امکانات و خدمات است. برق امام، آبِ امام، گازِ امام و…؛ بدین معنی که به دلیل عدم ارائه خدمات توسط شهرداری و یا عدم وجود طرح در منطقه، ساکنین از خطوط اصلی گاز، آب و برق، انشعابی غیرمجاز برای استفاده ایجاد کرده و نام آن را آب، برق یا گاز امام می‌‌نامند.

پ.ن: تمامی عکس‌های این نوشته توسط خودم و دوست خوبم، سعید در زمان‌های مختلف، موقعیت‌های مختلف و با دوربین‌های مختلفی گرفته شده‌اند. عکاسی از حاشیه شهر زیاد ساده نیست. به‌خصوص عکس‌های آخر که در آوردن دوربین را، مردم به معنی تخریب مساکن خود می‌دانند.

.
.
.
.
.

آخر
تمام شد! حالا آهنگ اینجا را قطع کنید و”ما سگ‌مردمان” نامجو را پِلِی کنید! زیادش کنید! وقتی تمام شد، مطمئن باشید همه‌چیز تمام می‌شود، تلخیِ این پست تمام می‌شود و شما به‌راحتی می‌توانید به زندگی روزمره‌تان بازگردید.
اولی که این گزارش‌گونه را می‌نوشتم، نوشتم؛ بهتر است به فکر خرید کادوی ولنتاین باشید! حال، عید و خرید عید و… سعی نکنید به عدد 700 هزار “نفر” فکر کنید!
.
.

 

Sur le fil
َYann Tiersen
Album: Amelie

Next Page »